نیمه شب بود

به همان کوچه بنبستی رفتم که تنهاییم را در دیوارهای آجری و آن جیپ قرمز دو نفره اوراقیش دفن کرده ام

کوچه فاصله اش تا راه آهن چند ده متری بیشتر نیست اما همیشه سکوتی شگفت آنگیز بر آن حاکم است

شاید اصوات به احترام این سکوت اندکی مراعات میکنند

از ماشین پیاده شدم

در زیر تیر چراغ برق قدیمی به ماشین تکیه دادم و سیگارم را در آوردم

انگار که تمام حسهای نوستالژیک دنیا را در این تیر چراغ برق چوبی پوسیده جمع کرده اند

پیرمرد به آرامی خس خس میکرد و کوچه را روشن نگه میداشت

سیگارم را روشن کردم و به دیوار آجری خانه متروکه مقابلم نگاه میکردم

مثل اینکه بنا فراموش کرده بود بعضی آجرها را بگذارد

در نقاط مختلف دیوار جای خالی آجرها مشهود بود

یک شاپرک سعی میکرد از دیوار بالا برود

چند سانتیمتری بالا میرفت و بر زمین میافتاد

نمیدانم چرا از بالهایش استفاده نمیکرد!

دود سیگار مانند یک ابر شکوهمند در زیر نور سفید چراغ گسترده میشد

بالا و بالاتر میرفت

بزرگ و بزرگتر میشد

و سیگارم کوچک و کوچکتر

و همچنان شاپرک چند سانتیمتری بالا میرفت و دوباره بر زمین میافتاد

.

.

.

بعدها شنیدم شاپرک در یک ظهر گرم تابستانی زیر پای کودکی له شد

پیرمرد شبی مهتابی خس خس هایش آرام و آرامتر شد

تا دیگر نفسش بالا نیامد و کوچه را در تاریکی رها کرد

خانه متروکه را هم نابود کردند

من کی له خواهم شد؟

من کی نفسم دیگر بالا نخواهد آمد؟

من کی نابود خواهم شد؟

تا کی خاطره هایم انتظارم را خواهند کشید؟

نمیدانم