باز هم نگرانی و می پرسی که از کدامین مطلب سخن گویم و ازدرچه  بابی انشا بنویسم که تازگی داشته باشد.کافیست فقط یک روز صبح، وقتی از خانه خارج می شوی ،درست همان زمان که در راه مدرسه هستی چه پیاده یا سواره، به یک  چهارراه که تعدادشان هم در هرشهر و روستای ایران کم نیست،و لابدبارها هم  گذرت افتاده یا می افتد ،دقت کن .سرت را به گوشه های چهارراه یا فلکه  بگردان! زود قضاوت نکن !چیزی باید توجه ات  را به خود جلب کرده باشد.  ابدا ، کج دهنی خودروهابه چراغ قرمز یا بی توجهی به سرعت مجاز آنها هنگام عبور از چهار راه نیست.بلکه  نشستن یک یا چند صف پرپشت و ممتد تعدادی جوان ،میانسال و احیانا گاهی افراد سالخورده ایست که مثل گنجشک های طناب لباس ،کله شان سیصدوشصت درجه با حرکت اتومبیل ها می چرخد. لابد تا الان متوجه شدی منطورم چه کسانی است؟بله !همان خانه بدوش های آواره ای که تحت عنوان ترک,لر و افغانی در سرما و گرما با چشمانی مشوش و سرد از زندگی و مستاصل در آرزوی مرگی آرام انگیزه ی ادامه حیات زجر آور را  را به توی رهگذر هدیه می کنند.

همان هایی که زیر لب زمزمه کنان آرزو می کنند که ای کاش تو صاحب کار و سرور و صاحب اختیار آن روزشان شوی و تا شب پروانه وار بر گردت بچرخند و به قدر قوت لایموتی جیره روزانه شان را در خورجینشان نهی تا شرمسار زن و فرزندان گرسنه شان نشوند.آن وقت با تمام مرارت ها و سختی هایی که متحمل می شوند  با تمام آرزوهای ماسیده و بی شیرازه اشان گرفتار چون تویی شوند که اگر اراده کنی دستمزدشان را  چاه ویل پنهان کنی و شاید کلیدگنجینه ات را در دریای قلزم غرق کنی که در آن صورت هم برخی  به جرم نداشتن هویت جرات از جانشان رخت بر می بندد و شرنگ حقارت و خفت  تو هموطن را به کام جان شهد می انگاردو زبان در کام کشیده و همه چیز حکم کان لم یکن شیئا مذکورا می شود وممکن است چنین ماجرایی در طول ماهها وشاید هفته ها از سپری شدن عمر ذوب شده ی یک انسان روی دهد و تو سرخوش از لذت یکنواخت روزانه ات هرگاه از چهارراه و فلکه می گذری با کینه و نفرت سر بر می گردانی و آدم هایی که ریش هایشان از قد شلوارهاشان بلندتر است،به تمسخر می نگری و به اندازه همان لحظه ای که راننده اتومبیلت برای توقف بر سر چهارراه یا چرخش دور فلکه  وقت می گذارد حاضر نیستی به همان مقدار فکر کنی که تکلیف فردا و فرداهای اینان چیست؟اگر تو هم یک روز کنارشان بیل بدست نظاره گر عابرانی مثل خودت باشی که برای برکندن ریشه ی هستیت کلنگ به دستند ،چه می کردی؟تلخ است نه؟یک بارهم  فرداهای  صبح دیگران را فردای خودت  تصور کن!!!