پاره های وجود خویش را ببخش

بنام خدای بخشنده ی مهربان ...

هستند کسانی که می بخشند، اما نه برای شادمانی،

می بخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمی شوند؛

این ها چنان می بخشند که گویی گیاه همواره سبز و وحشی می روید،

در دره های دور، بی آنکه چشم انتظار رهگذری باشد،عطر خود را در هوا می پراکند.

خداوند با دست اینان سخن می گوید، از پشت پلک ها ی این کسان است که خورشید لطف او طلوع می کند،

رخسار زمین را می بیند و لبخندی گرم و روشن نثار آن می کند.

بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست، اما بخشش از روی بصیرت ، بی آن که خواهشی در میان باشد، نیکو تر است؛

برای کریمان و گشاده دستان، جستجو برای یافتن کسی که بستاند، لذت بخش تر از نفس بخشش است.

و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی ونگه اش داری ؟

هر آن چه داری، روزی، چه بخواهی چه نخواهی، همه به دیگران داده خواهد شد؛

بنابراین ،ای خزانه دار میراث خوارگان !

اکنون که هستی و میتوانی ،ببخش و بده ، تا فصل بخشش داشته هایت، از آن تو باشد،

نه از آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.

اگر طالب رقصی در دل هستی،

اگر طالب آرامشی در روح هستی،

اگر بیداری را می خواهی،

همه چیز را ببخش.

این کار ، مخالفت با دنیا نیست. این کار ، انزوا پیشه کردن نیست.

این کار ، مخالفت با ثروت نیست. این کار ، تولد در دنیاست.

من آموزگار فقر و تنگدستی نیستم ،

من آموزگار توانگری روح هستم.

من آموزگار بهره مندی از دنیا هستم.

تا می توانید ثروتمند شوید، اما نه برای نگه داشتن، بلکه برای بخشیدن.

ثروتی که بخشیده میشود، می ماند.

ثروتی که احتکار میشود، بر باد میرود .

بخشش، آن گاه ممکن می شود که ثروتی در میان باشد.

کسی که ندارد، از نعمت بخشیدن نیز محروم میماند. کسی که ندارد، در دل هوس داشتن را می پرواند.

ذهن چنین آدمی هرگز فارغ نیست.

من هرگز زندگی رهبانی را تبلیغ نمیکنم. رهبانان ضد زندگی اند.

این معادله ای ساده است :

اگر داشته باشی،می بخشی.

اگر نداشته باشی، از چه چیزی میتوانی ببخشی؟

ممکن است کسی باشد که داشته و بخشیده، به ظاهر شبیه کسی باشد که هرگز نداشته است،

اما شان این کجا و شان آن کجا ؟ اینان به لحاظ روحی و روانی در یک جایگاه نیستند.

من ابتدا داشتن را می آموزانم، آن گاه از بخشش سخن می گویم .

فقر ، همنشین کفر است. فقر ، آن گاه فخر است که از قلمروی توانگری عبور کرده باشد.

کسی که دارد و از داشته هایش می گذرد، به مرتبه استغنا رسیده است.

داشتن، عیب نیست، اسارت داشته هاست که عیب است.

کسی که اسیر داشته ها نیست، به راحتی می بخشد.

کسی که بیشتر و بیشتر میخواهد، گداست.

لحظه ای که به بیداری می رسی و چشم انداز احمقانه و ویرانگر افزون طلبی را شهود می کنی

و می بینی که این میل نامیمون موجب از دست رفتن زندگی ات میشود،

تازه به آستانه طرح صادقانه این پرسش رسیده ای:

با ما از بخشش سخن بگو.

و جبران خلیل جبران پاسخ می دهد:

آن گاه که از دارایی هایت میبخشی، چندان نبخشیده ای. آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چیزی نبخشیده ای.

چینین بخششی، انقلابی در زندگی ات به پا نمی کند.

بخشش باید بنیادهای تو را زیر و رو کند.

تو باید میل خویش برای داشتن و بیشتر داشتن را ببخشی. باید از این میل بگذری.

دارایی ها ، مشکلی ایجاد نمیکنند.

تو میتوانی در یک قصر زندگی کنی؛عیبی ندارد. قصر حتی نمی داند که تو در درون آن زندگی می کنی.

مشکل این است: "این،قصر من است."

این منیت است که باید محو شود.منیت به میله های یک قفس می ماند و تو به یک پرنده.

منیت که بر طرف شود، میله های قفس ناپدید می شوند

و تو میتوانی به جای زندگی در قفسی تنگ، در هوای صاف و آفتابی معنا پرواز کنی.

وابستگی، به هر شکلی که باشد و به هر چیزی که باشد، ویرانگر است.

عبور از سد منیت و شکستن بندهای وابستگی، قدم گذاشتن در ساحت وارستگی ست.

آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چندان نبخشیده ای.

بخشش آن است که پاره های وجود خویش را ببخشی.

جاه طلبی و افزون طلبی، شیوه های عمل نفسانیت اند.

این ها تو را در خود نگه می دارند و مانع تعالی ات می شوند.

کسی که به مرتبه روشن شدگی می رسد، از تمامی جاه طلبی ها و افزون طلبی ها ورقابت های ویرانگر آزاد می شود.

مهم وارستگی ست، نه ستایش فقر. فقر به هیچ وجه ستوده نیست.

دیندار واقعی هیچ گاه از دنیا فاصله نمی گیرد، بلکه در دنیا به دنیا می آید.

دنیا زهدان ماست.چگونه می توان در بیرون از این زهدان رشد کرد و به دنیا آمد. بایددر دنیا غوطه خورد

تا به ماهیت رویا گونه آن پی برد.

زمانی که به ماهیت رویا گونه دنیا واقف شوی و آن را فراتر از معنا و منطقی ببینی، میل به جمع کردن و بیش تر داشتن در تو می میرد.

آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چندان نبخشیده ای.

بخشش آن است که پاره های وجود خویش را ببخشی

آن گاه که میل به تملک را از خانه وجودت بیرون میکنی،نفسانیت نیز به دنبال آن، تو را ترک میکند.

این جاست که تو از وجود خود بخشیده ای.

زیرا دارایی ها چیستند،غیر از اشیایی که آنها را از سر بیم نگه می داری، مبادا به آنها احتیاجی داشته باشی؟

همه مالکیت ها و گفتن:"این مال من است، آن مال من است"، ریشه در ترس دارند،

زیرا متوجه فردایند.اگر فردا بیاید ومن چیزی نداشته باشم، دچار مشکل و دردسر می شوم.

وفردا چه دارد برای سگی محتاط که استخوان را در شن و خاک بی نشان بیابان دفن می کند،

آن گاه به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان می شود؟

این وضیعت سگی تمامی کسانی ست که به مایملک خویش چنگ انداخته اند.

سگی که به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان است،استخوانی را که پیدا کرده است،در شن ها پنهان میکند. او غافل است که فردا این استخوان را پیدا نخواهد کرد،زیرا کاروان می رود و او نیز به دنبال کاروان می رود.

امروز ، کفایت میکند.

فردا ،خود احتیاجات خویش را براورده خواهد کرد.

این است معنای اعتماد به خداوند .

                                          و خدا یکی بود

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...




و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...

                                                 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com 

باور کنید باور کنيد نيروي آدمي، بي کران است.


باور کنيد هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست


باور کنيد که از عشق آفريده شده ايد، پس عشق را بيافرينيد..


باور کنيد خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود، ولي بندگان او چرا!


باور کنيد لايق بودن هستيد.


باور کنيد که اکنون مهم ترين لحظه است.


باور کنيد که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.


باور کنيد که شما هم مي توانيد.


و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد، تا زندگي شما را باور کند!

امام خمینی

 

سپیده دم

مشفق کاشانی

شبی که از خم وحدت شراب برمی داشت

ستاره ریخته بود، آفتاب برمی داشت

ریاض فیض حضورم ز خویشتن می برد

ز چشمخانه دل تا حجاب برمی داشت

چمن به مقدم او شاخه شاخه گل می ریخت

صبا به تهنیت او گلاب برمی داشت

به کام تشنه لبان از کرانه های سراب

سحر ز چشمه خورشید آب بر می داشت

جهان به غلغله از قمریان باران بود

اگر دریچه ز باغ سحاب برمی داشت

خیال بال گشا، تا حریم او می رفت

همای پرده نشین سر زخواب برمی داشت

به جام شب زدگان مهر مردمی می داد

ز شام سوختگان اضطراب برمی داشت

به خشم تا سر اهریمن افکند از پای

به نام ایزد، تیغ شهاب برمی داشت

ز برق نعل سمندش شراره می زد باد

عنان صبر اگر از رکاب برمی داشت

به رستخیز فلق مردی از سلاله نور

سپیده دم علم انقلاب برمی داشت

امام خمینی

امام خمینی

 نجف به پاریس

13 مهر 1357

پس از قیام مردمی 15 خرداد 1342، رژیم محدودیت های بیشتری برای امام خمینی« قدس سره» و گروه های مذهبی اعمال كرد و آن گاه كه امام« قدس سره »علیه تصویب لایحه ی كاپیتولاسیون اعتراض نمودند، در 13 آبان 1343، ایشان را ابتدا به تركیه و سپس به عراق تبعید كرد.

تبعید و اقامت 14 ساله در نجف اشرف، توأم با یك زندگی بسیار ساده و بی تكلف بود.

امام در طی این مدت، با وجود محدودیت های مختلف، فریادهای حق طلبانه و ظلم ستیز خود را علیه رژیم، از طریق سخنرانی، ارسال پیام های كتبی و شفاهی به گوش ملت ایران می رساندند و بدین وسیله ماهیت رژیم را افشا می كردند.

امام« قدس سره» در كنار این اقدامات به تدریس فلسفه ی سیاسی حكومت اسلامی، تحت عنوان ولایت فقیه، همراه با دروس فقه و اصول پرداختند و شاگردانی برجسته و هم فكر تربیت كردند.

ثمره ی مجموعه ی این فعالیت ها باعث آگاهی و رشد سیاسی روزافزون همه ی اقشار اعم از تحصیل كرده ها، روحانیون، بازاری ها، شهری ها، روستایی ها و ... گردید و قاطبه ملت ایران، رهبری ایشان را پذیرفته و شعله های انقلاب فروزان گردید.

پس از ناامیدی رژیم از سكوت امام، دست به فعالیت های سیاسی برای ساكت كردن و یا اخراج ایشان از عراق زد.

اولین مذاكره بین وزرای خارجه ی دو كشور ایران و عراق، هنگام شركت در اجلاس سالانه ی سازمان ملل در نیویورك انجام شد، سپس هیأتی از تهران به بغداد عزیمت و با مقامات عراقی مذاكراتی به عمل آورد. نتیجه ی این دو مذاكره، ایجاد محدودیت هایی برای امام« قدس سره» بود، تا آن جا كه منزل ایشان توسط نیروهای امنیتی در 2 مهر 1357، محاصره و رفت و آمدها محدود و كنترل گردید. در این حال رییس سازمان امنیت عراق، یكی از نزدیكان امام (حجت الاسلام سید محمود دعایی) را احضار و پس از گفتگو با ایشان، در نهایت درخواست كرد كه امام «قدس سره» یك ماه سكوت نمایند و دلیل این مطلب را این طور بیان داشت كه (ما نسبت به رژیم شاه تعهداتی داریم و خروج امام« قدس سره »هم ازعراق صحیح نیست، امام كمتر فعالیت كنند ، اعلامیه صادر كنند، ولی خارج از عراق توزیع شود.)

هنگامی كه این خواسته ها به عرض امام« قد س سره» رسید، ایشان كه به هیچ عنوان حاضر نبودند حتی برای یك لحظه هم فعالیتشان تحت فشار یا توصیه های شخص یا اشخاص یا گروهی به نفع رژیم پهلوی محدود گردد، تصمیم به ترك عراق گرفتند و قصد عزیمت به سوریه را نمودند، اما به علت تیرگی روابط عراق و سوریه، تصمیم گرفتند كه از طریق كویت عازم سوریه شوند.

اخذ ویزا صورت پذیرفت، در حالی كه مسئولین صدور ویزا در كویت با آن كه مشخصات شناسنامه ای امام «قدس سره» به آنها داده شده بود، آگاه نبودند كه برای چه كسی ویزای ورود صادر می كنند.

صبح روز 13 مهر 1357، امام خمینی« قدس سره» با چند تن از نزدیكان و مرحوم حاج سید احمد آقا، به طرف كویت حركت كردند. پس از رسیدن به مرز، با داشتن ویزا، از ورود ایشان جلوگیری به عمل آمد. از این رو ساعاتی را در مرز سرگردان ماندند. حدود ساعت 11 شب مأموران مرزی عراق به امام اطلاع دادند كه بازگشتشان به نجف بلامانع است. اما امام «قدس سره» از بازگشت به نجف خودداری و شب را در بصره گذراندند و تصمیم گرفتند به پاریس بروند. عراقی ها هم  موافقت خود را اعلام كردند.

پیام امام« قدس سره» هنگام عزیمت به پاریس

امام خمینی« قدس سره» هنگام هجرت به پاریس، در ضمن پیامی به ملت ایران، دلایل هجرت خویش را این چنین بیان فرمودند:

«... اكنون كه من به ناچار باید ترك جوار مولا امیرالمؤمنین (علیه السلام )را نمایم و در كشورهای اسلامی دست خود را برای خدمت به شما ملت محروم كه مورد هجوم همه جانبه اجانب و وابستگان به آنان هستید، باز نمی بینم و از ورود به كویت با داشتن اجازه، ممانعت نموده اند، به سوی فرانسه پرواز می كنم. پیش من مكان معینی مطرح نیست. عمل به تكلیف الهی مطرح است. مصالح عالیه ی اسلام و مسلمین مطرح است. ما و شما، امروز كه نهضت اسلامی به مرتبه بسیار حساسی رسیده است، مسؤول هستیم. اسلام از ما انتظار دارد. چشم جهانیان امروز به سوی شما ملت غیور دوخته شده. دولت های استفاده طلب به مطالعه ی روحیه و مقدار پشتكار ملت ما پرداخته اند. شما مردان و زنان تاریخ باید پایداری در راه كوبیدن ستمكاران و دفاع از حق را به جهانیان و نسل های آینده ثابت كنید... سربلند باد ملتی كه با فداكاری خود قدم در راه پیروزی حق برداشت و سدها و موانع را یكی، پس از دیگری شكست. پیروزباد، رادمردانی كه با خون خود عزت برباد رفته را باز گرفت و عظمت پایمال شده به دست سلاطین ستمگر را بازیافت.

من وقتی مطالعه ی روحیه ی مردان و زنان جوان از دست داده را می كنم، كه شجاعانه در مقابل مصائب ایستادگی كرده و می كنند، برای خود احساس شرمندگی می كنم، من می بایست با مصیبت های شما قدم به قدم همراه و آنچه شما دیده اید، دیده باشم. مع الاسف، نتوانستم در بین شما باشم و آنچه شما لمس كردید، بكنم، لكن از این راه دور چشمم به شمار روشن و قلبم برای سلامتی امت اسلامی می طپد. از خداوند تعالی عظمت اسلام و مسلمین و كوتاه شدن دست اجانب و وابستگان آنان را مسئلت می نمایم.»

عصر روز 14 مهر 1357، امام و همراهان به بغداد منتقل و شب را در هتل دارالسلام به سر برده و روز بعد، این مهاجر بزرگ زمان با كاروان كوچك همراهش، برای خدا، به سوی خدا و در راه خدا هجرتی تاریخی و سرنوشت ساز را آغاز نمود. در پاریس مورد استقبال چند تن از مشتاقان، از جمله آقای دكتر حبیبی قرار گرفت.

امام« قدس سره» پس از چند روز اقامت در منزلی در پاریس، به علت آن كه دولت فرانسه مصاحبه با خبرنگاران و نیز شركت در برنامه های نماز جماعت و اجتماعات سیاسی را برای ایشان ممنوع اعلام كرده بود، ضمن پذیرش موقت شرایط و محدودیت های دولت فرانسه، به مكانی در حومه شهر پاریس به نام «نوفل لوشاتو» نقل مكان كردند.

اقامت امام« قدس سره» در پاریس برخلاف تصور رژیم كه می اندیشید فاصله ی بین تهران و پاریس باعث بروز محدودیت های زیادی در ارتباط بین امام« قدس سره» و طرفدارانش می شود، باعث تسریع در رشد انقلاب شد، زیرا پاریس مكانی مناسب برای فعالیت های سیاسی بود و بدین سان شهرك نوفل لوشاتو كه دیرزمانی مكانی آرام و بدون سر و صدا بود، به خبرسازترین نقطه ی جهان تبدیل گردید، زیرا سیل گزارشگران، خبرنگاران، عكاسان و فیلمبرداران به آن مكان سرازیر گردید و دولت فرانسه برخلاف میلش نتوانست مانع مصاحبه ها و ملاقات های خبرنگاران و به طور كلی فعالیت های ایشان بشود. بدین ترتیب امام در طول چند ماه اقامت در پاریس، ضمن انجام مصاحبه با خبرنگاران و دیدار با شخصیت های مختلف فرانسوی، ایرانی و دیگر ممالك دنیا، به افشاگری رژیم پهلوی و حامی اصلیش آمریكا پرداخته و ندای مظلومیت ملت ایران را به گوش جهانیان رساندند. علاوه بر این با تماس تلفنی مستمر با طرفدارانشان در ایران و ارسال پیام های كتبی، ملت را برای انقلاب آماده ساختند.

 امام «قدس سره» تكیه ی كلامشان این بود كه«شاه باید برود» و سرانجام در روز 26 دی ماه 1357، شاه از ایران خارج شد و به مصر رفت.

خدا کجاست؟

در این بی عدالت هستی
به دنبال دادوری می گردم
در این نابسامان روزگار
به دنبال سامانی می گردم
در این نا تمام انتظار
به دنبال پایانی می گردم
در این هنگامه خواستن
به دنبال قراری می گردم
...
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟
همه دروغند ...
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!
همه خیالند ...
شانس است و بخت و اقبال
همه تصور ...
... نه!
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را
...
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
دلیل این همه چیست؟
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود،‌ تنها خواستن کافی نیست
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟

شاید همین دلیل همه پیچیدگیست
مشکل درون ماست نه بیرون
مشکل ذهن منست
گره در درونم بسته است

خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال
گشاینده گره خودم هستم
حلال مشکل خودم
منم آن عدالت گم شده
منم آن سامان به تاراج رفته
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من

خدا منم، همان خدای فراموش شده ...

خدا

با خود فکر کردم تحقق روياهايم غير ممکن است ، اما خدا گفت :

                                                               هر چيزی ممکن است .

*گم شده بودم ، گيج بودم ُفکر می کردم هيچوقت جوابی پيدا نخواهم کرد ، اما خدا گفت :

                                                               من هدايتت خواهم کرد.

*خود را باختم فکر کردم نمی توانم از عهده اش برآيم ،اما خدا گفت :

                                                          تو از عهده هر کاری برمی آيی.

 فکر کردم ،نمی توآ نم من آنقدر باهوش نيستم ، اما خدا گفت :

                                                          من به تو خرد لازم را ميدهم . 

 غمگين بودم ،فکر می کردم زير باری از نااميدی گير افتادم ،اما خدا گفت :

                                                غمهايت را روی شانه های من بريز. 

بار گناهانم رنجم ميداد ،برای کاربدی که انجام داده بودم ازخود عصبانی بودم اما خدا گفت :

                                                              من تورا می بخشم .

* از خودم بدم می آمد ، فکر کردم هيچکس مرا دوست ندارد ، اما خدا گفت :

            من به تو عشق می ورزم .

*گريه می کردم ،زيرا تنها بودم اما خدا گفت :

                                                           من هميشه با تو هستم

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast

پرم از هوای گریه…پرم از ترس و گلایه …

پرم از عذاب بخشش…

پرم از تلخی حسرت یه لبخند تا رسیدن به حقیقت…

پرم از نگاهی تب دار

از یه خواهش هوس بار

از نفس نفس تو تکرار

از یه گریه پای اصرار

از تبسمی دروغین ،

محض شادی دل بهاری غمگین

محض پر کشیدن تو هوای بی قراری یه عاشق

محض پیوند شکوفه با گل سرخ شقایق

پر شدم از اشک  آبی

وقتی نادیده گرفته شد دل من توی جشن گل و بوسه،

که به قیمت فرو ریختن این دل به پا شد

پرم از یه خواهش سبز …

برای گرفتن دوباره ی دستای دریا

پر شدم از بغض کهنه ، توی خلوت شبانه های سردم

وقتی اشکی می ریخت از غم

وقتی می شکست دلم هر دم و هر دم

وقتی ناخونده سرک کشید به دنیای قشنگ گلی ماتم

وقتی که تو اوج احساس دلی رو از ریشه کندند

عشق طناب دار به پا کرد ،

نه سر خودش رو بلکه با من عاشق وداع کرد

نه بهار دلش ترک خورد

نه شکوفه کرد نگاهی

وقتی که دل یه عاشق به پاشون می شد فدایی…

پرم از وسوسه ناب جدایی

رسیدم به نقطه ی آخر آخر

دیگه دل سیر از شکفتن ،

از تو از موندن شنفتن

تن می دم به وسوسه های جدایی

بی خیال عاشقانه های گلدون می پرم رهاتر از عشق

می سپارم تو رو به صدای بارون

به هوای دل سپرده ی بهاری

هوای دل سپرده ی بهاری

که با همه ی قشنگی های ناب نابش ،

دلای ما رو جدا کرد کرد

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند .

توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را .

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را بهم میزد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم  ،  فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه زیرکی . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند . از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم  بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم ودر کوچک جعبه عبادت را باز کردم .  توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم ، فریب . دستم را روی قلبم گذاشتم ،  نبود ! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم . وقتی به میدان رسیدم ، شیطان آنجا نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم .

اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ، صدای قلبم را.  و همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم ، به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

فکر

هر چی فکر کنی همون میشی

 

شما همواره فردی گرانقدر ، ارزنده و مفید هستید .

 

نه به این دلیل که دیگران چنین می گویند

 

نه به این خاطر که فردی کامیابید

 

نه به این جهت که ثروت فراوان بدست آورده اید

 

تنها به این دلیل که  شما چنین باور و اندیشه ای را برگزیده اید

زندگي

آنهايي كه با زندگي بسازند بازنده اند ،

زندگي را بسازيد نه اينكه با زندگي بسازيد!

روزي از روزها

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم