پاره های وجود خویش را ببخش
بنام خدای بخشنده ی مهربان ...
هستند کسانی که می بخشند، اما نه برای شادمانی،
می بخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمی شوند؛
این ها چنان می بخشند که گویی گیاه همواره سبز و وحشی می روید،
در دره های دور، بی آنکه چشم انتظار رهگذری باشد،عطر خود را در هوا می پراکند.
خداوند با دست اینان سخن می گوید، از پشت پلک ها ی این کسان است که خورشید لطف او طلوع می کند،
رخسار زمین را می بیند و لبخندی گرم و روشن نثار آن می کند.
بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست، اما بخشش از روی بصیرت ، بی آن که خواهشی در میان باشد، نیکو تر است؛
برای کریمان و گشاده دستان، جستجو برای یافتن کسی که بستاند، لذت بخش تر از نفس بخشش است.
و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی ونگه اش داری ؟
هر آن چه داری، روزی، چه بخواهی چه نخواهی، همه به دیگران داده خواهد شد؛
بنابراین ،ای خزانه دار میراث خوارگان !
اکنون که هستی و میتوانی ،ببخش و بده ، تا فصل بخشش داشته هایت، از آن تو باشد،
نه از آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.
اگر طالب رقصی در دل هستی،
اگر طالب آرامشی در روح هستی،
اگر بیداری را می خواهی،
همه چیز را ببخش.
این کار ، مخالفت با دنیا نیست. این کار ، انزوا پیشه کردن نیست.
این کار ، مخالفت با ثروت نیست. این کار ، تولد در دنیاست.
من آموزگار فقر و تنگدستی نیستم ،
من آموزگار توانگری روح هستم.
من آموزگار بهره مندی از دنیا هستم.
تا می توانید ثروتمند شوید، اما نه برای نگه داشتن، بلکه برای بخشیدن.
ثروتی که بخشیده میشود، می ماند.
ثروتی که احتکار میشود، بر باد میرود .
بخشش، آن گاه ممکن می شود که ثروتی در میان باشد.
کسی که ندارد، از نعمت بخشیدن نیز محروم میماند. کسی که ندارد، در دل هوس داشتن را می پرواند.
ذهن چنین آدمی هرگز فارغ نیست.
من هرگز زندگی رهبانی را تبلیغ نمیکنم. رهبانان ضد زندگی اند.
این معادله ای ساده است :
اگر داشته باشی،می بخشی.
اگر نداشته باشی، از چه چیزی میتوانی ببخشی؟
ممکن است کسی باشد که داشته و بخشیده، به ظاهر شبیه کسی باشد که هرگز نداشته است،
اما شان این کجا و شان آن کجا ؟ اینان به لحاظ روحی و روانی در یک جایگاه نیستند.
من ابتدا داشتن را می آموزانم، آن گاه از بخشش سخن می گویم .
فقر ، همنشین کفر است. فقر ، آن گاه فخر است که از قلمروی توانگری عبور کرده باشد.
کسی که دارد و از داشته هایش می گذرد، به مرتبه استغنا رسیده است.
داشتن، عیب نیست، اسارت داشته هاست که عیب است.
کسی که اسیر داشته ها نیست، به راحتی می بخشد.
کسی که بیشتر و بیشتر میخواهد، گداست.
لحظه ای که به بیداری می رسی و چشم انداز احمقانه و ویرانگر افزون طلبی را شهود می کنی
و می بینی که این میل نامیمون موجب از دست رفتن زندگی ات میشود،
تازه به آستانه طرح صادقانه این پرسش رسیده ای:
با ما از بخشش سخن بگو.
و جبران خلیل جبران پاسخ می دهد:
آن گاه که از دارایی هایت میبخشی، چندان نبخشیده ای. آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چیزی نبخشیده ای.
چینین بخششی، انقلابی در زندگی ات به پا نمی کند.
بخشش باید بنیادهای تو را زیر و رو کند.
تو باید میل خویش برای داشتن و بیشتر داشتن را ببخشی. باید از این میل بگذری.
دارایی ها ، مشکلی ایجاد نمیکنند.
تو میتوانی در یک قصر زندگی کنی؛عیبی ندارد. قصر حتی نمی داند که تو در درون آن زندگی می کنی.
مشکل این است: "این،قصر من است."
این منیت است که باید محو شود.منیت به میله های یک قفس می ماند و تو به یک پرنده.
منیت که بر طرف شود، میله های قفس ناپدید می شوند
و تو میتوانی به جای زندگی در قفسی تنگ، در هوای صاف و آفتابی معنا پرواز کنی.
وابستگی، به هر شکلی که باشد و به هر چیزی که باشد، ویرانگر است.
عبور از سد منیت و شکستن بندهای وابستگی، قدم گذاشتن در ساحت وارستگی ست.
آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چندان نبخشیده ای.
بخشش آن است که پاره های وجود خویش را ببخشی.
جاه طلبی و افزون طلبی، شیوه های عمل نفسانیت اند.
این ها تو را در خود نگه می دارند و مانع تعالی ات می شوند.
کسی که به مرتبه روشن شدگی می رسد، از تمامی جاه طلبی ها و افزون طلبی ها ورقابت های ویرانگر آزاد می شود.
مهم وارستگی ست، نه ستایش فقر. فقر به هیچ وجه ستوده نیست.
دیندار واقعی هیچ گاه از دنیا فاصله نمی گیرد، بلکه در دنیا به دنیا می آید.
دنیا زهدان ماست.چگونه می توان در بیرون از این زهدان رشد کرد و به دنیا آمد. بایددر دنیا غوطه خورد
تا به ماهیت رویا گونه آن پی برد.
زمانی که به ماهیت رویا گونه دنیا واقف شوی و آن را فراتر از معنا و منطقی ببینی، میل به جمع کردن و بیش تر داشتن در تو می میرد.
آن گاه که از دارایی هایت می بخشی، چندان نبخشیده ای.
بخشش آن است که پاره های وجود خویش را ببخشی
آن گاه که میل به تملک را از خانه وجودت بیرون میکنی،نفسانیت نیز به دنبال آن، تو را ترک میکند.
این جاست که تو از وجود خود بخشیده ای.
زیرا دارایی ها چیستند،غیر از اشیایی که آنها را از سر بیم نگه می داری، مبادا به آنها احتیاجی داشته باشی؟
همه مالکیت ها و گفتن:"این مال من است، آن مال من است"، ریشه در ترس دارند،
زیرا متوجه فردایند.اگر فردا بیاید ومن چیزی نداشته باشم، دچار مشکل و دردسر می شوم.
وفردا چه دارد برای سگی محتاط که استخوان را در شن و خاک بی نشان بیابان دفن می کند،
آن گاه به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان می شود؟
این وضیعت سگی تمامی کسانی ست که به مایملک خویش چنگ انداخته اند.
سگی که به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان است،استخوانی را که پیدا کرده است،در شن ها پنهان میکند. او غافل است که فردا این استخوان را پیدا نخواهد کرد،زیرا کاروان می رود و او نیز به دنبال کاروان می رود.
امروز ، کفایت میکند.
فردا ،خود احتیاجات خویش را براورده خواهد کرد.
این است معنای اعتماد به خداوند .







